جان پناه 19/12/1399
به کهکشان نگاه کن،
ستاره را گواه کن،
نبینی ار ستارهای،
به شب بگو پگاه کن!
سحر نمانَدم نَکال،[1]
به غیرِ خارِ در گلو، ز روزگارِ بد کُنِشت
گلایهای ز بد سِگال،
به عاشقی نگاه کن،
که در تنورِ روزگار
نَپُخته رای دارد،
به نزد یارِ کامگار
به راه مَه نگاه کن،
شکایتت به چاه کن،
به کنج سینهای به عشق
دلی چو جان پناه کن!
[1] نکال: (عربی)، مایة دردِ سر، رنج و عذاب
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.