شعر | بیهوده عشق!

شعر، چکامه و سخن موزون، در میان ادیبان، و مردم جایگاه ویژه ای دارد. زیرا شعر، صنعتی چندهزارساله در زبان است که به جهان بینی شاعر، تلطیف سخن در گفتن حقیقت و در قالبی شیرین و دلکش مجهز است، و به جهت ژرف اندیشی، و جهان بینی شاعر به حقایقی می پردازد، که در هر زمان به گونه ای از حقیقت جهان پرده می گشاید، و مردم همیشه برداشتی تازه از واقعیات نهانی شگرف شعر دارند و از تطابق آن با زمان حال به وجد می آیند.

بیهوده عشق!                         27/12/1398

وقت شد، بی‌وقت شد، هر زمان رنجید دل،

آمدم یا آمدی، رفتی،  نرفتی هم زِ دل!

داده دل، دلداده ای، از پا فتاده چون منی

دلبری کردی، نکردم بی تو یک‌دم یادِ دل.

نخ‌نما گردید فرشِ هستی، می گشادم زیرِ پا:

تا برویانَد گُلی، هم پودِ دل، هم تارِ دل!

یا کنم جان در رَهَت من، یا کنی جان بر سَرَم!

کارِ دل را گر فگندی، می‌سپارم دستِ دل!

هرچه کردم تا نگردم بارِ خاطر یار را،

من ندانستم چه شد؟ بیهوده کردم کارِ گِل!

یار، بی من کِی توانَد کرد دیگر دلبری؟!

بی‌دلی را دلبری آموختم، رفته از کف تابِ دل!

گفتم از عشق هیچ می‌دانی؟ کرد حاشا به ناز

گفتم از من چُون پسَندی؟ بی‌وفا آسان بِهِل !

عشق آن است کز دیدار یاری در شگرف،

دست هرگز برنگیرد، گر بگرید خونِ دل!

مدیر سایت
ارسال دیدگاه