شعر، چکامه و سخن موزون، در میان ادیبان، و مردم جایگاه ویژه ای دارد. زیرا شعر، صنعتی چندهزارساله در زبان است که به جهان بینی شاعر، تلطیف سخن در گفتن حقیقت و در قالبی شیرین و دلکش مجهز است، و به جهت ژرف اندیشی، و جهان بینی شاعر به حقایقی می پردازد، که در هر زمان به گونه ای از حقیقت جهان پرده می گشاید، و مردم همیشه برداشتی تازه از واقعیات نهانی شگرف شعر دارند و از تطابق آن با زمان حال به وجد می آیند.
دریغ 27/4/1400
روزها میرفت از پیِ هم مهربانیها تمامی هم نداشت.
گرچه آدینه نمادِ هفته بود، روزها گویی تمامی هم نداشت
راستی بود و درستیّ و صفا زمزمه از عاشقی هم کم نداشت
همدلی، همپالکی را هَمنَورد غمگسار از تیمارداری! کم نداشت
هرچه را با سادگی چیدیم با هم سفرة گسترده، از خوان کم نداشت،
دستخوانِ مهر بود و دلبری، دلربایی بود، گستاخی هم نداشت.
گفت آخر روزی از تأثیر عشق بَددلم، از بددلی هم کم نداشت!
جمعه که تعطیل شد دکّان عشق گوش آویخت، از حسودی کم نداشت
آن دهنبین، گیسو افکنده جبین، چهرِ ناشادش، از نهانی کم نداشت.
رفت و پنهان شد ماه در پشتِ ابر پاره ابری که دریغ از غم نداشت
من ندانستم چه شد، آوار شد غم، لنترانی از خرابیهایِ بصره کم نداشت!
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.