شعر، چکامه و سخن موزون، در میان ادیبان، و مردم جایگاه ویژه ای دارد. زیرا شعر، صنعتی چندهزارساله در زبان است که به جهان بینی شاعر، تلطیف سخن در گفتن حقیقت و در قالبی شیرین و دلکش مجهز است، و به جهت ژرف اندیشی، و جهان بینی شاعر به حقایقی می پردازد، که در هر زمان به گونه ای از حقیقت جهان پرده می گشاید، و مردم همیشه برداشتی تازه از واقعیات نهانی شگرف شعر دارند و از تطابق آن با زمان حال به وجد می آیند.
ساغر خورشید 22/6/1387- 0526 بازنگری 29/9/1397
چیزی نمانده تا غروب لبی به لب زنم جامی زِ ساغرِ خورشید به جامِ شب زنم
در این غروب، روشن از بادهی صیام آشفته سر، سخن از رازِ شب زنم!
لبریزِ عشقم و جامِ باده ات تُهی با جام شکسته، باده ای لبالب زنم.
وان آتشِ روز را که زبانه میکشد، بر خَمِ زلفِ فتاده به دامانِ شب زنم
یا با من و روز اگر وفا کنی بسوز، یا من شبیخون به خالِ سیاهِ شب زنم
دستم که جام شعلهی خورشید گرفته دست ناله نمیکند اَر دل به دریایِ شب زنم.
بر شعرِ خود که زِ سوزِ درد شعله میزند، لب بر نمیگشایم اگر شهدِ رُطب زنم.
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.