شعر، چکامه و سخن موزون، در میان ادیبان، و مردم جایگاه ویژه ای دارد. زیرا شعر، صنعتی چندهزارساله در زبان است که به جهان بینی شاعر، تلطیف سخن در گفتن حقیقت و در قالبی شیرین و دلکش مجهز است، و به جهت ژرف اندیشی، و جهان بینی شاعر به حقایقی می پردازد، که در هر زمان به گونه ای از حقیقت جهان پرده می گشاید، و مردم همیشه برداشتی تازه از واقعیات نهانی شگرف شعر دارند و از تطابق آن با زمان حال به وجد می آیند.
شکار! 26/12/1399
تو اگر قرار باشد که گذرکنی به کویی، نکند که مست آیی، شکنی دلِ سبویی!
نکند زِ چشم مستت گذرد زِهی به مژگان که مرا اسیر گیرد به شکارِ تارِ مویی
نه منم به یاوهگویی، نه تویی به تندخویی، که شکستهدل اسیرم چو سبو به ماهرویی
تو اگر قرار باشد سرِ زُلف خود گشایی همه دل به بند آری، به مثالِ فتنهجویی
و اگرچه مهربانی، به گمانم این عشق، نه گذر کند به کویی، به امید مهرخویی!
تو اگر قرار باشد که کنارِ من بیایی، به امیدِ رفته بازآ، به نشانِ صلحجویی
نکند به ناز آیی که بریزد آبرویی، دگرم نمانده رویی، که زِ گونه اشک شویی
تو مرا به عشق میخوان، به پناهِ گرمِ آغوش، برهانم از جفایی و زِ رنجِ های و هویی،
نکند به سوزِ رازی، بزنی به زخمه سازی، که جگر بسوزد و عشق، بگدازد آرزویی!
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.