شعر، چکامه و سخن موزون، در میان ادیبان، و مردم جایگاه ویژه ای دارد. زیرا شعر، صنعتی چندهزارساله در زبان است که به جهان بینی شاعر، تلطیف سخن در گفتن حقیقت و در قالبی شیرین و دلکش مجهز است، و به جهت ژرف اندیشی، و جهان بینی شاعر به حقایقی می پردازد، که در هر زمان به گونه ای از حقیقت جهان پرده می گشاید، و مردم همیشه برداشتی تازه از واقعیات نهانی شگرف شعر دارند و از تطابق آن با زمان حال به وجد می آیند.
« پنجره را ببند ! » 5/10/1399
پرده تکان میخورد،
به آن نشان که پنجره باز است.
باد میوزید،
به آن نشان که پرده میلرزید!
تو آمدی
بدان نشان که دلم لرزید ،
دلم لرزید، از جای شد!
تو آمدی به آن نشان که عشق آمد.
تار دلم ترانه ای سرود! از وزیدنِ عشق…
نوایِ عاشقانهای،
به آن نشان که سینهام ترانه شد!
تو آمدی، سپیده آمد،
بر بالای سپیدار آشیانه کرد،
تو آمدی، برگها به رقص آمد،
سپیدیِ سحر در آفتاب فسانه شد.
تو آمدی،
آفتاب از برگ نقرهای ریخت، در جامِ دلم نشست،
روز خواهد رفت،
شب را چگونه سرکنم؟
دلم لرزید،
تو آمدی امّا شب خواهی رفت.
روز را تو آغاز کردی
شب را، من چگونه به پایان بَرَم؟
دلم میلرزد، آخر چرا؟ درنمییابی مرا؟
دلم به هر سو میچرخد،
تا رختِ خواب را در سفرِ شب، تا سحر بپیماید!
بگو چگونه سحر خواهی شد،
بامداد را چه کس به تو آموخت؟
نمیدانی،
ترانههایم دیگر نمیخوانند
گلویم پینه بسته،
حرفهایم زخمیِ شباند.
اگر این جهان بچرخد،
و تو همیشه بامداد نمانی!،
این شبها، قرارم خواهند رُبود!
تابم نمانده، قراری بده.
پیش ازآنکه آفریدگار پردهی شب فروفکند،
و به باورها، کافر شوم! وعده ای کن!
هنوز پرده میجنبد،
هنوز باورم در رقص برگها شکفته،
مبادا دیر شود!
برگها هنوز سبز و نقرهای میشوند،
سپیدار ترانة باد میسُراید،
با باد همصدا میشوم
ترانههایم را میشنوی؟
عهدی ببند،
این گونه که با باد میوَزَم
آرزو را بر خاک خواهم فگند.
دوست داشتن، گسسته بندم از بند!
یا با باد برو،
یا با باد بِوَز،
یا با من بمان و پنجره را ببند!
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.