شعر | کُجا هستی؟

شعر، چکامه و سخن موزون، در میان ادیبان، و مردم جایگاه ویژه ای دارد. زیرا شعر، صنعتی چندهزارساله در زبان است که به جهان بینی شاعر، تلطیف سخن در گفتن حقیقت و در قالبی شیرین و دلکش مجهز است، و به جهت ژرف اندیشی، و جهان بینی شاعر به حقایقی می پردازد، که در هر زمان به گونه ای از حقیقت جهان پرده می گشاید، و مردم همیشه برداشتی تازه از واقعیات نهانی شگرف شعر دارند و از تطابق آن با زمان حال به وجد می آیند.

کُجا هستی؟                                      2/11/1400

برفُو کِی از شاخه تکوندی؟   یادم نیست!

موهایِ منُو  کِی آشفتی،         یادم رفت!

از پشتِ میله اومدی دیدنم، کجا بود؟!

سلّول‌هایِ تنم انفرادی بود،  آمدنم به بند، کِی بود؟

این همه ناز چی بود؟ دلم در به در شد،   کِی بود؟

آتش که همیشه گرم بود، سردشد!

دستایِ گرمِتُو کجا گرفتم!             یادم نیست.

از تو دور ماندم، آخرین بار کِی بود؟ یادم رفت!

چشمایِ خیسموُ با نگاهت نوازش کن: با دستت پاک کن،

نمی دونم چشمایِ تو رو کِی دیدم،

نگاهت که به دلم نشست، کجا بود؟

سیگار از دستم افتاد، دود گُم شد،

هوا که تازه شد، کِی بود؟

هوس، دلم را در زد، دلم دستگیره شد، چرخید،

زندگی گردون شد، گردید!  کجا بودیم؟ یادم نیست.

خانه را پُر از مهر کردی،

آمدم، برگشتم،

برگشتم،   حالا،…  کجا هستی؟! یادم نیست!

مدیر سایت
ارسال دیدگاه