شکار 26/12/1399
تو اگر قرار باشد که گذرکنی به کویی،
نکند که مست آیی، شکند به دل سبویی!
نکند زِ چشم مستت گذرد زِهی به مژگان
که مرا اسیر گیرد به شکارِ تارِ مویی!
تو اگر قرار باشد سرِ زُلف خود گشایی
نه کسی به بند آری، نه دلی که رستهیابی
تو اگرچه مهربانی، نشود به مهرْبانی
دلِ عاشقی نمیرد، به امیدِ مهرْخویی!
نکند به ناز آیی، که بریزد آبرویی
دگرم نمانده رویی، که زِ گونه اشک شویی،
نکند به دستِ رازی، بزنی به زخمه سازی،
که برد زِ دست تابی، به قرارِ بیقراری!
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.