مجنون و کهن بیابان 11/9/1384- 1033
هر قدم می نهادم،
خاک به دیده ام می ریخت.
پلکِ من سنگین از غبار،
چشم در چشم بیابان میدوخت.
غروب از راه رسیده، دستش دراز بود
تا شمعِ روز را خاموش کند:
گر چه خیس بود از گریهی ابر،
دستش از آجین شمع سوخت !
فریادش پرنده ای شد سیاه،
که کوهِ خورشید را به بر گرفت.
شب با من از راه می رسید.
من به کلبهی تنهایی خود،
کومهی مجنون خزیدم.
با خود به گفت وگو:
ذهنِ بیابان، دَمی با من بود،
با خاک هم رنگ، با لیلی هم خو!
بامداد،
با حلقهی خورشید در دام،
با ابرِ دلِ گرفته؛
به راه افتادم، آرام
رؤیایِ من نیامد،
لیلی با بیابان نا آشنا،
هامون سیمگون و فلک دلخون،
من تنها، بیابان مجنون!
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.