مجنون و کهن بیابان  «نصیر شعار»

مجنون و کهن بیابان                            11/9/1384- 1033

هر قدم می نهادم،

خاک به دیده ام می ریخت.

پلکِ من سنگین از غبار،

چشم در  چشم بیابان ‌می‌دوخت.

غروب از راه رسیده، دستش دراز بود

تا شمعِ روز را خاموش کند:

گر چه خیس بود از گریه­ی ابر،

دستش از آجین شمع سوخت !

فریادش پرنده ای شد سیاه،

که کوهِ خورشید را به بر گرفت.

شب با من از راه می رسید.

من به کلبه­ی تنهایی خود،

کومه­ی مجنون خزیدم.

با خود به گفت وگو:

ذهنِ بیابان، دَمی با من بود،

با خاک هم رنگ، با لیلی هم خو!

بامداد،

با حلقه­ی خورشید در دام،

با ابرِ دلِ گرفته؛

به راه افتادم، آرام

رؤیایِ من نیامد،

لیلی با بیابان نا آشنا،

هامون سیم‌گون و فلک دل‌خون،

من تنها، بیابان مجنون!

مدیر سایت
ارسال دیدگاه