بر سرِ آنم که گــــــر ز دست برآید***دست به کاری زنـــم که غـــــــصـه ســـر آید
خلوتِ دل نیست جایِ صحبـت اَضداد***دیو چو بیرون رود، فرشتـــــــــه درآید
صحبت حُکّام ظلمتِ شبِ یلداست***نـــــور ز خورشیــــــد جـــــــوی بو که برآید
بر درِ اربــــــــابِ بیمروّتِ دنیا***چند نشــــــیـــــــنی که خـــــــواجــــــه کی به درآید
تَرکِ گــــــدایی مکن که گنـــــــج بیابی***از نــــــــــظرِ رهـــــــرُوی کــــه در گــــــذر آید
صالح و طالِح مَتاعِ خویــــــش نمودند***تا که قبـــــول افـــــتد و که در نــــظر آید
بلبلِ عاشق، تو عمر خـــــــواه که آخِر***بــــــاغ شود سبز و شـــاخِ گُــل به بر آید
غفلتِ حافظ در این سراچه عجب نیست***هر که به میخانه رفت بیخبر آید
عصر مرطوب شمال بود و من بودم و دل، در هوای خودم قدم می زدم. حال و هوای شرجی داشتم، دیوانه گرمازدهای که دلش شرجی است، سرش روشن و سبز، و روحش خنکای غروب! دل در گرویِ موجهای ساحل، و در چشمم کف آلوده بازمانده موج! از روزگار آن نصیبم شد که از ساحل و موج! همه در رفت و آمد و افت و خیز. بالا و پایین.
شمال دیگر زیبایی پیشین را نداشت. مردها و زن ها را از هم جدا کرده بودند، که جدا شنا کنند، جدا از هم از موج ها کام ببرند، و جدا جدا غرق شوند. این آمیخته طبیعت را چنان از هم بازداشته بودند که گِل را از آب! از وقتی هم که سطح آب بالا آمده بود، دیگر واویلا شده بود. خانه های ساحلی در آب دریا غرق شده بود، چاه های فاضلاب در کف دریا باز شده بود، گاهی هم خنکای آبی به پایت میخورد، که لوله آب شهری بود که در آب روان شده بود! حالا باید از پشتههای سنگ عبور میکردی تا دریا را ببینی. همه ساحل را از خاکریز و پشتههای سنگی، سنگری بسته بودند برای حفظ دارایی بادآوردِ خداداد.
در خودم بودم، با خیالِ خودم، و حسرتِ کِشته خویش، که آسان به آقازاده ها تحویل شد. کنار پایم یک پاکت ورق آلمینیوم تکان خورد. نگاه کردم، شاید ماری، مارمولکی! نه فقط یک پاکت آلومینیومیِ چیپس بود. دوباره تکان خورد. خم شدم، داخلش را نگاه کردم. دیدم یک موش کوچک آبکشیده، تلاش میکند که بیرون بیاید. چندبار تا لب پاکت آمد، اما سُرخورد و رفت ته! رمقش بریده شده بود. داشت غرق میشد. شاید از ترسِ دریا بود. این که یک لیوان آب موشی را غرق کند، برایم عجیب بود. نشستم کنار پاکت. پوشش ورق آلومینیوم داخلی آنقدر شفاف بود که عکس موش را می دیدم. دلم سوخت. گولِ پفک و ساندیس را خورده بود، یک لقمه نان به این مهلکه کشانده بودش. پاکت را خالی کردم. موش کوچک یا ترسیده بود، یا دیگر جان نداشت، همان جا ماند. دوباره تکانش دادم. کمی تکان خورد. مثل این که از من در شک بود. ترسیده بود، ترسو که بود، مگر از انسان غیر از چسبِ دام و تله موش چیز دیگری دیده بود؟ با کمی تردید، ترسش را دور ریخت، اشک چشمانش را پاک کرد، و در حالی که سرش از خجالت پایین بود، گویی که تشکر می کرد، بیرون آمد. تنش را لرزاند، آب را مثل گربه از سر و گوشش تکاند، آمد نشست کنار پایم، احساس کردم چیزی میخواهد بگوید: گوش دادم. صدای زیر سوت مانندی به گوشم رسید. با خودم گفتم: یک عکس یادگاری با هم بگیریم. از توی پاکت، از موش و بعد یک سلفی گرفتم.
پاشدم راه بیفتم، دیدم نشسته، گفتم نکند مرده است؟ نه! اگر میمرد باید توی پاکت میمرد نه روی سنگ فرش! گفتم: بیچاره، هنوز زندگی را باور ندارد. رهایش کردم تا سرِ عقل بیاید.
نویسنده: نصیر شعار
گروه ادبی شیدا
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.