کرونای نیلوفری

 

 

«کرونای نیلوفری» 

تا از روی تخته­سنگ بزرگ پایین پرید با شبح بزرگی که مثل هیولایی وحشتناک بود و کله­ای گرد و قرمز رنگ مثل بدن جوجه­تیغی داشت رودررو شد.

از ترس و وحشت فریاد بلندش در دشت­های اطراف پراکنده شد: آهای تو هیولای زشت بدهیبتی هستی یالا ازم دور شو. و شروع کرد به تقلا کردن و دست و پا زدن تا بتواند از روی زمین بلند شده و پا به فرار بگذارد.

اندام سیاه و کریه شبح مثل کوهی سیاه و بلند مقابلش ایستاد و به تلاش­های بیهوده او می­نگریست. نیلوفر هراسان­زده چهار دست و پا خودش را جلو کشید تا راه گریزی بیابد و بتواند از شر هیولا رها شود. چند صد متر دورتر سطح رویی مرداب را لجن­های سبز بدبو و جلبک­ها پوشانده بودند و از دل لجنزار گلبرگ­های نیلوفر آبی زیبا و

 

پر جلوه در میان امواج دل­انگیز نسیم رو به آسمان گرفته بودند و لجنزار را به دشتی بنفش که رگه­های سفیدرنگ میانشان می­درخشید مبدل کرده بودند. هیولا پنجه­های زمخت و بزرگش را چنان باز کرد که نیلوفر احساس کرد می­خواهد او را ببلعد. صدای بلند و رعب­انگیز هیولای کله قرمز سراسر دشت مردابی را درمی­نوردید: آهای دختر کوچولو چرا ازم می­ترسی؟ من که هیولا نیستم، دقت کنی فرشته نجات هستم!

-اما فرشته­ها زیبا هستند و تو خیلی زشت و ترسناک هستی.

هیولا غرید: اگه زمین از شر شما آدمای غافل و بی­توجه راحت بشه به نفس کشیدن می­افته آدما که در پی خیال­هاشون، علف­ها رو جارو کرده، درختان باغ­های سرسبز رو سوزونده و از بین برده و به جاش آسمان­خراش ساختند اگه پارک­ها و جنگل­ها رو نابود نکنید اون موقع زمین نفس می­کشه.

-من دختر کوچیکی هستم و طبیعت رو دوست دارم من که به محیط زیست آسیبی نرسوندم؟

-آدمای پر طمع زمینی بتدریج سرزمین نسل­های آینده رو نابود می­کنن شما کوچولوها باید بدونین وقتی بزرگ شدین چگونه حافظ آسمون و زمین و دریاها باشید تا دنیا به سمت نابودی نره.

نیلوفر که او را ملایم دید اندکی نرمش نشان داد: من آسمون آبی رو دوست دارم خیلی به پدرم اصرار می­کنم یه شب منو به سفر هوایی ببره تا از بالا بتونم ستاره­های قشنگ آسمون رو از نزدیک تماشا کنم.

هیولا دلش به درد آمد قد بلندش را دو نیم کرد و روی سنگ مقابل نیلوفر نشست ترس و لرز هم­چنان اندام کوچک نیلوفر را در هم می­پیچاند ولی هیولا را که مهربان دید آرام گرفت و شروع به مالش دادن مچ پایش کرد هیولا هنوز می­نالید: آدما آسمون رو هم غبارآلود کردن. هر روز غباری از دود ماشین و کارخونه­ها، سطح آسمان را می­پوشونه. کارخونه­هایی که همه­ رقم ماشین­های شیک جورواجور بیرون می­دن البته که همه رو به وسوسه رانندگی می­اندازه و هیچ کسی توجه به دود خفه­کننده ماشین­ها که سطح آسمون رو می­پوشونن ندارن. می­رسه وقتی که شماها دیگه هیچ­وقت نمی­تونین دریا و گندمزارهای زیبا رو تماشا کنین.

نیلوفر به گریه افتاد: چه غم­انگیز، پس من چه­طوری به آسمون برم؟ و از اون بالا به تماشای کشتی­های قشنگ رنگانگی که روی دریاها جولان می­دن بشینم؟

-دختر کوچولو، دریاها هم احتیاج به آرامش دارن تا ماهی­ها با اعتماد و اطمینان به سطح دریا بیان و در هوای تازه نفس بکشن بدون ترس از این که در تله زباله­های مردمان زمینی گرفتار بیان و هراسی از پلاستیک پیچ شدن نداشته باشند.

نیلوفر به سنگی تکیه داد و روبروی هیولا نشست. حالا که هیولا را بی­خطر می­دید دیگر از او ترسی نداشت گفت: من وقتی همراه پدر و مادرم به کنار دریا می­رم از دیدن انبوه زباله­هایی که غالبا پلاستیکی هستند و سراسر ساحل شنی رو پوشوندن رنج می­برم. پدر و مادرم عذاب می­کشن چون دیدن انواع  زباله­های پلاستیکی و غلطان مانده روی دریا منظره خوشی نداره.

-آفرین کوچولو، حالا به حرفم رسیدی که زباله انسان­ها تمومی نداره؟ چه­قدر در تور ماهیگیران ماهی­های پلاستیک پیچ شده گیر می­افتن. دنیای زمینی شما آدما، سریع­السیر شده و به سرعت نور در حال حرکته. شرکت­هایی از سراسر دنیا آماده تجارت­های بزرگ هستند و در هر نقطه­ای از دنیای زمینی آدم­های جاه­طلب روی جان و خاک و اقیانوس­ها سرمایه­گذاری می­کنن و محیط زیست رو به خطر می­اندازن. دنیای شما گرفتار فقر و ثروت و وفور نعمت و تورم و نگرانی شده شماها می­تونین در آن واحد و تنها با یک کلیک صاحب همه چیز باشید آدما اون­قدر درگیر روزمرگی­های زندگی شدن که یادشون می­ره مهر و محبت و انسانیت رو به همدیگه هدیه کنن به خونواده­هاشون محبت کنن. اگه هم محبتی هست عمیق نیست احساس­ها از بین رفته و نمی­تونن با قلبی آکنده از عشقی واقعی همدیگه رفت و آمد کنن اگه هم بکنن سرپایی و بی­روحه، قربان صدقه رفتن­های الکی بیداد می­کنه، همه­چی عوام­فریبی و خودپسندی شده. آخه تو بگو موجودات زنده میون این آشفتگی دریا و زمین و آسمون چه­جوری نفس بکشن؟

-هیولا، من یه نوجوونم و در این دنیای خاکی حق زندگی کردن دارم.

-و این دقیقا چیزیه که دولت­ها بی­خیالش شدن و بر روی غرایز شماها سرپوش گذاشتن. آدما عادت­های نیک گذشته رو فراموش کرده و عادت­های بد رو جایگزین کردند. نسل­های بعدی بال پروازشون شکسته می­شه و دیگه نمی­تونن تو آسمون دود گرفته پرواز کرده و زیبایی­ها رو تماشا کنن. نمی­تونن به تماشای پرندگان مهاجر روی دریاها بشینند. پای دویدن داشتن رو فراموش کرده و نمی­تونن سرمستانه در دشت و خیابان­ها سر به دنبال هم بذارن و فاصله خونه­هاشونو تا خونه فامیل رو بدوئن و از دیدار همدیگه شادمان و شاداب باشند شماها غرق گوشی همراه هستید و در عالم رویایی پوچ بازی­ها و سرگرمی­های کذب غرق شدین و بیهوده نیروی جوونیتونو هدر می­دین چشمای شما کودکان در یک قالب مربع خلاصه شده چون نقص­ها رو فیلتر کردن. نیلوفر آیا تا حالا شده در دنیای رنگارنگ گوشی­ات احساس تنهایی کنی؟

-آره هیولا، من همیشه تنهام. پدرم از سپیده صبح تا پایان روز سر کاره و مادرم در شرکت کار نیمه­وقت داره  وقتی خونه برمی­گرده از شدت خستگی فقط می­خوابه نه حوصله و نه وقت دیدار از پدربزرگ و مادربزرگ رو داره نه حوصله بازی و تفریح کردن با من رو، من دوست دارم با بچه­های فامیل بازی کنم ولی ما بچه­ها فقط سالی یه بار همدیگه رو می­بینیم اونم عید نوروز. دیگه نمی­گم برنامه شری به پاشه و کسی بمیره پدر و مادرم مجبور به گفتن تسلیت بشن و یه سرپایی به مراسم بریم و بیائیم.

-نیلوفر تو چه انگیزه­ای برای زندگی کردن داری؟

-هیچی! همیشه از خودم می­پرسم پدرم این همه کار می­کنه، خونه و پول و ماشین داره ولی وقت استفاده کردنشو نداره. اگه هم فرصت تفریحی پیش بیاد از بس عجله­ای هست که چون وقت مرخصی­شون تنگه، جالب نیست. مادرم ذهنش درگیر کار بیرون و کار خونه­اس. حتی وقت نداره به دیدن مادر پیرش بره و سر همین موضوع همیشه با دایی­جان و خاله­هایم بحث داره. اونا بیچاره مادربزرگمو مثل توپ فوتبال کردن و تو زمین بازی­شون به همدیگه شوتش می­دن و مامان با رندی سعی می­کنه جاخالی بده و گل نخوره و مادربزرگ هیچ­وقت به طرف دروازه خونه­اش شوت نشه چون می­گه وقت نگهداریشو ندارم.

-خب نیلوفر، تا حالا از خودت پرسیدی این پولا به چه دردشون می­خوره؟

-بله، اونا پولاشونو جمع می­کنن، صبر می­کنن زیاد بشه بعد می­رن ماشین مورد نظرشونو می­خرن تا قسط­هاش تموم شه ماشین از مد می­افته دوباره پول جمع می­کنن تا مدل بالاشو بخرن بازم کار بیشتر و تفریح کمتر! اونا حتی واسه من یه خواهر و برادر نمیارن تا باهاش سرگرم بشم می­گن تو این زمونه گرونی و تورم همین یه دونه تو کافی هستی!

هیولا از جایش بلند شد. نیلوفر دیگه ازش نمی­ترسید او را هم صحبت خوبی می­دید حیف که چهره زشت و کریهی داشت وگرنه باهاش دوست می­شد. هیولا نیلوفر را که مچ پایش در رفتگی پیدا کرده بود و  قدرت سرپا ایستادن نداشت در آغوش گرفت و هر دو به سمت مرداب رفتند نیلوفر به هیجان آمد: به­به، چه­قدر از نزدیک گل­های نیلوفری زیبا هستن می­تونم یکی­شو بچینم؟

هیولا گفت: حیف که زیرش مردابه و تو نمی­تونی به وسطشون بری فقط باید از دور تماشا کنی می­دونی کوچولو، در جهان جدیدی که انسان­ها خودشون پدید آوردن بعد گذشت چند سال دیگه این­جور نیلوفرهای مرداب رو هم نمی­تونی تماشا کنی.

-درسته هیولا دنیای کثیفی داریم.

-پدید آورنده این وضع خودتون هستین.

نیلوفر به فکر فرو رفت و جوابی برای حرف­های به حق هیولا نداشت.

این­بار نیلوفر به هیولا که مقابلش نشسته  و صورت گرفته و درهم فرورفته­ای داشت عمیق­تر نگاه کرد بازم از صورت زشتش وحشت کرد اما سعی کرد صبور باشد و از او نترسد زیرا که هیولا برخلاف ظاهرش داشت با مهربانی با او برخورد می­کرد و هیچ حالت تهاجمی نداشت نیلوفر که ذهنش همیشه پر از رویاهای شیرین بود دوست داشت خیال­هایش را به واقعیت بنشاند گفت: من از تماشای این مرداب نیلوفری بیشتر لذت می­برم تا از زندگی ماشینی که پدر و مادرم از همان دوران کودکی­ام منو سوارش کرده و به مهد کودک تحویل می­دادند من تنها می­موندم تا وقتی که از سر کار برمی­گشتن و از شدت خستگی حوصله منو نداشتن تو هم که می­گی آسمون و دریا خفگی گرفتن و رو به نابودی هستن.

هیولا خندید: مگه دروغ می­گم دختر کوچولو؟

-نه چون حالا وضعیت دنیا تو محور خطرناکی افتاده و واقعا در قفس خونه محبوس موندیم. پدر و مادرم فعلا سر کار نمی­رن ولی چه فایده که دیگه نمی­تونیم نه به سفر بریم نه به دیدن کسایی بریم که بهشون علاقه داشتیم تو خونه قرنطینه شدیم.

هیولا آه سوزناکی کشید: تو نباید از من بترسی چون من در اوج دیوانگی­های دنیای خاکی اومدم تا کمی حال آدما رو بگیرم و دمغشون کنم تا به خودشون بیان و قدر داشته­های معنوی­شونو بدونن. اومدم مهر و محبت­های مرده رو زنده کنم تا دست از جان طبیعت بکشن و اجازه بدن زمین نفس بکشه. آسمون رنگ آبی­شو به دست بیاره. ماهی­های دریا به آسودگی شنا کنن، نفس دریاها در زیر زباله­ها خفه نشه. تجارت جهانی از سرعت بیفته، جوان­های ازدواج کرده و نکرده که غافل از والدین هستن مهر اونا رو از یاد نبرن. می­بینی الان با این که در قرنطینه هستین چقدر با پدربزرگ و مادربزرگ­ ها اینترنتی صحبت می­کنین؟ چه­قدر دلتنگ همدیگه می­شین؟ به یادتون افتاد عشق و محبت چه­قدر زیباست؟ چه­طور فراموش کرده بودین با لذت برقصین و آواز بخونین؟ حالا اون­جور که دوست دارین زندگی می­کنین. آشپزی می­کنین کارای مورد علاقه­تونو انجام میدین. ای دختر کوچولو، طولی نمی­کشه که من لعنتی اگه با کشف واکسن ویروس­کش انسان­ها مجبور بشم بذارم و برم بتدریج این عادت­های بد آدما فراموششون می­شه و عادت­های خوب جایگزین می­شن. رویاهای تو هم به واقعیت می­رسه در حقیقت من اومدم که همین کار رو بکنم ولی حیف که همه مردم دنیا وقتی اسمم رو می­شنون عکس­العمل خشنی نشون می­دن و هراسان­زده می­شن و ازم فرار می­کنن ولی من که بلای الهی نیستم یک تلنگر هستم و باید برای فراری دادنم دست به دامان خدا بشین و دعا کنین تا خدای مهربون از کل دنیا محو و نابودم کنه خودم می­گم که من واسه همیشه موندنی نیستم و بالاخره رفتنی­ام، یعنی یه چیزی می­سازن و شکستم می­دن، شاید نابودم کنن. دیوونه­ها دیگه نمی­گن من واسه خاطر خودشون اومدم که عقل از کله پریده­شونو سر جاش بیارم تا قدر اصل رو از بدل بدونن. آره نیلوفر کوچولو، من فقط یه مدتی می­تونم در دل مردم وحشت ایجاد کنم اما من مثل سکه دو رو هستم و یه روی دیگه­ام اینه که امکان داره بعد رفتنم زمانی دوباره برگردم و یقه ملت­ها رو بگیرم اونم با شکل و شمایلی دیگه، که در کل همینی باشم که الان هستم.

نیلوفر با حیرت نگاهش کرد و به خودش گفت: هیولا بر خلاف ظاهر زشت و کریه­اش چه باطن قشنگی داره! چه­قدر به فکر رفاه و سلامتی و آسایش آدماست!

نیلوفر روی زانوها نشست و خودش را به سمت مرداب کشاند در کنارش یک گلبرگ نیلوفری به سمت آفتاب باز شد  و بازوی عورش را نوازش داد انگار آغوشش را گشوده بود تا او را بغل کند. هیولا گفت: این جعبه رو می­بینی برای تو که دختر خوبی هستی هدیه آوردم.

نیلوفر که ترس از هیولا دوباره بر جانش نشسته بود توجهی به هدیه او نکرد و با اکراه پرسید: هیولا، مگه تو کی هستی که می­گی مردم دنیا با شنیدن اسمت ازت می­ترسن؟

-اگه بگم تو هم دوستی­ات رو باهام بهم می­زنی و ازم فرار می­کنی؟

نیلوفر با شجاعت در جوابش گفت: درسته که ظاهرت دوست داشتنی نیست ولی می­شه تحملت کرد چون که حرفای قشنگی از محیط زیست داری، موندم که تو کی هستی؟

-من ویروس کرونا هستم.

نیلوفر از وحشت ابتلا شدن به کرونا که والدینش ماه­های متمادی از این ویروس آدم­کش حرف­های رعب­انگیزی گفته بودند و مجبور شده بودند در خانه پنهان بمانند مثل گلوله توپ خودش را جمع کرد این ویروس لعنتی جان خیلی­ها را گرفته و روانه قبرستان و بیمارستان کرده بود نیلوفر وحشت­زده خودش را میان آغوش باز گل نیلوفر انداخت. گل نیلوفر که ریشه­اش در سفتی زمین قرار نداشت و روی آب شناور بود نتوانست وزن سنگین او را تحمل کند و هر دو به قعر مرداب فرو رفتند. نیلوفر از آن بالا نعره هیولا را می­شنید: نیلوفر تو هم مثل آدمای زمینی دروغگو بودی تو گفتی ازم نمی­ترسی ولی ترسیدی. من برات یه عالمه ماسک هدیه آورده بودم تا مبتلا به ویروسم نشی. آخه چرا تو هم مثل خیلی از مردم دنیا ازم هیولا می­سازی؟ به خدا همین چند وقت پیش یه کارمند شرکت مریض شد مدیرعامل شرکت از آمدنش خودداری کرد و بهش گفت برو تست کرونا بده اگه منفی بود بیا. اون بیچاره رفت کلی عکس از ریه گرفت و سی تی اسکن و آزمایش داد. دکتر جواب همه آزمایش­ها و عکس­ها رو بهش داد و گفت تو کرونا نگرفتی ولی یه غده توی ریه ات دیده می­شه که باید جراحی کنیم اگه بمونه به غده سرطانی تبدیل می­شه. جالب اینه که دکتر بهش گفت تو خیلی آدم خوش­شانسی هستی چون این غده تا سرطانی نمی­شد علائم رو بهت نشون نمی­داد چه خوب که تست کرونا دادی و متوجه اون غده شدی حالا تو هم بگو که من سر تا پا شر هستم و آدم می­کشم. کاش آدمای زمینی به نعمت بعد از من فکر کنن و حالا به خاطر ترس از من و جونشون خودشونو مجهز به ماسک و دستکش نمی­کردند. اونا باید خودشون بفهمن چگونه دویدن رو فراموش نکنن!

نیلوفر زیر مرداب و پیچیده شده میان گلبرگ­های نیلوفر صدای رسای هیولا رو می­شنید و با توصیفاتی که کرونا از خودش می­کرد از او می­ترسید و دیگر نمی­خواست او را ببیند در حال تقلا کردن و دست و پا زدن بود تا دوباره و در کنار والدینش باشد و به زندگی بازگردد او تا دهانش را برای فریاد کشیدن باز می­کرد جلبک­های سبز و لغزنده دور دهانش را به حصار می­کشیدند و او هم­چنان به تلاشش ادامه می­داد. وقتی دستانی پر مهر شانه­هایش را به آرامی تکان می­داد نیلوفر از خواب پرید و در میان روشنایی شیرین زندگی، صورت مادرش را دید و لبخند نشاط­انگیزی بر چهره مهربان مادرش نشاند. حالا احساس می­کرد دختر بزرگی شده است که خیلی چیزها سرش می­شود با شادی گفت: آه مامان خوبم، زندگی چقدر زیباست، حتی با وجود هیولای زشتی به نام کرونا! مامان جان باور می­کنی اون­جور که تصور می­کنیم ویروس کرونا هیولای زشتی نیست؟ اون بالاخره از بین خواهد رفت ولی پیدایشش پیام­های مهم و عبرت آموزی واسه جهانیان داره. اون واسه آدمای مغرور دنیا یه هشداره تا بفهمن که انسان چه­قدر ضعیفه. دنیا باید به پیام­هاش توجه کنه تا آدمای به خواب خرگوشی رفته بیدار و هوشیار بشن .

اخم­های مادرش از حیرت و تعجب درهم فرو رفت و به طنز گفت: عجب دخترم، تو خواب کرونای نیلوفری دیدی؟!

 

آرامش بعد از من

 

دنیای اطرافم… زمین و زمان حتی آسمان هم می­لرزید بیشتر از آن­ها دلم می­لرزید و پرنده قلبم برای فرار از قفس سینه به دنبال راهی می­گشت. درون قفسه سینه­ام دردی ویرانگر داشت به آتشم می­کشید همه وسایل­ها در مقابلم می­لرزیدند و لرزان لرزان روی زمین افتاده و له می­شدند و می­شکستند.

شاید فقط چند ثانیه­ای طول کشید اما برای من مثل قرنی گذشت و من در چه قرن خوفناکی گرفتار بودم. در میان وحشت و دلهره و فریادهای هولناک انسان­های ضعیف و ناچار، ساختمان­ها درون دهان زمینی که چنان اژدها بود فرو می­ریختند زمین از لرزیدن ایستاد و آدمای همیشه ناآرام درون مجتمع مسکونی­مان به درون زمین فرو رفته و به آرامش ابدی رسیدند.

زمین از تکاپوی لرزیدن افتاد و آرام ایستاد گویا هیچ اتفاقی نیافتاده بود زمین اینک آرام گرفته بود اما چه­قدر دیر… وقتی که سقف بر سرم آوار شد و میله آهنی بر سرم اصابت کرد و دنیای اطرافم سیاه شد و من هم مثل تمامی مردم شهر میان تل خاک مدفون شدم.

آن زیر به هوش آمدم، دنیای سیاهی بود و نفس کشیدن مشکل بود از روزنه کوچکی هوا بهم می­رسید این زیر یعنی در قعر زمین رویاهای قشنگی نداشتم و زندگی همین چند روز پیش­ام رو از نظرم گذروندم.

همین یک ربع پیش که زلزله شد زن­های درون ساختمان بچه بغل فریادزنان و هراسناک از پله­ها سرازیر می­شدند تا خودشان را به خیابان برسانند اما مگر خیابان امن بود؟ من که داشتم از پنجره می­دیدم زمین دهانش را مثل حفره­ای سیاه باز کرده تا همه را ببلعد؟

همان زن و مردهایی رو ببلعد که صبح بر سر پول شارژ ماهانه… بر سر دعوای بچه­ها… بر سر بازی و شلوغی بچه­ها… بر سر چشم و هم­چشمی­هایشان بر سر و روی یکدیگر کوبیده و فحش و ناسزا بود که نثار هم کرده بودند آن­ها از شدت خشم و عصبانیت کنایه و تهمت بود که بی­خبر از خدایی که بالای سرشان دارند بار هم می­کردند تا جایی که غائله جنگ به جای تمام شدن هر لحظه اوج می­گرفت و دعوا را دامن می­زد.

پادرمیانی عده­ای از همسایگان خارج از ساختمان هم کارساز نیفتاد و همسایگان واحدمان از خروش و حق به جانبی­شان کوتاه نمی­اومدند تا سر رسیدن پلیس!

اون­جا بود که در نزد پلیس­ها نوع رفتار، نوع لحن، نوع حرف زدن­شان تغیر یافت مبادا که در گزارش پلیس که فعلا شاهد عینی ماجراست، آن­ها به فرد مقصری یاد شوند.

فریادها و خروش­های ساعتی قبل در غالب لحن آرام و گلایمند، بد و بیراه­ها به نصیحت و تذکر، فحش و ناسزاها به آقای محترم، خانم محترم گفتن فرو رفت. همه آن­ها به پلیس گزارش دروغ می­دادند و علیه دیگری شعار می­دادند در حالی که مقصر اصلی خودشان بودند. همه آن­ها هنرپیشه شده بودند و جلوی پلیس ایفای نقش می­کردند. پلیس سر شکسته­ها، دماغ شکسته­ها، لب پاره شده­ها و خونی و مالی شده­ها رو درون ماشین چپاند و سپس رو به انبوه اهالی محله کرد و با لحن قاطع و محکمی پرسید: دیگه شاکی نبود؟

جیغ و ویغ زن­ها بدتر از جیغ بچه­هایی بود که از برنامه هر روزه جنگ و دعوا دریده و بی­چشم و رو شده بودند.

پنجره را باز کردم به سختی از روی ویلچرم بلند شدم و فریاد زدم: سرکار، قسمتون می­دم به مولا با اینا کاری بکنین کارستان، پدرشون رو دربیارید تا آدم بشن، سر جاشون بشینن و مث من تحمل کنن. جان به لب شدم هر روز دعوا هر روز بزن و بکوب هر روز فحش­های آبدار کتک­کاری هر روز علیه هم توطئه­چینی هر روز حرفای دروغین که علیه هم می­بندن این ساختمون هشت طبقه شده میدون جنگ، صد رحمت به جبهه­های جنگ ایران و عراق، تو رو خدا خفه­شان کنین اینا استخونای مرده خودشونم توی گور می­لرزونن و آسایش اونارم گرفتن بمونن زنده­ها… بخدا رئیس­جمهورم بیاد نمی­تونه به آدمای این ساختمون ریاست کنه دو روزه دمشو روی کولش می­ذاره و الفرار.. این مجتمع نفرین شده­اس می­دونین چرا؟ چون هر رقم آدمی توش هست از موادفروش تا قاچاق­فروش و تا پدرفروش توش هست.

پلیس سرش را بالا گرفت: خودت چه کاره­ای؟

یکی از سر شکسته­ها که از شرشر خون سر و صورتش قرمز شده بود فریاد زد: این همون پدرفروشه، ننه فروشه، همونیه که چلاقه اما با دهنش تجارت می­کنه.

پلیس از سر ناچاری دفترش رو بست و زیر لبی گفت زلزله به جونتون بیافته آخه ما چه جوری حل­اش کنیم؟

یکی از پلیس­ها بالا اومد و وارد اتاقم شد: پیرمرد خلافکارای این مجتمع رو معرفی کن می­خوام لیست بگیرم.

گفتم: واسه همین لقب دین و ایمون فروش رو گرفتم. دیگه لب از لب باز نمی­کنم و چیزی رو لو نمی­دم جناب پلیس.

-تو در مقابل قانون قرار گرفتی و باید به مرد قانون جواب بدی.

-بیست ساله فلج شدم و کارم فقط جواب دادن به هر آدم قانون و غیر قانونی بوده دیگه خسته شدم.

پلیس سرش را تکان داد و در دل گفت بذار این آش و لش شده­هارو ببرم تحویل کلانتری بدم فردا واسه باز کردن دهنت میام سراغت.

نیمه شب زلزله زودتر از همه به سراغشان آمد.

مهربانم

هر شب با لبخندش

صدها ستاره می­کارد

بر آسمان شهر

و دنیای کوچک من

غرق نور می­شود

 

 

 

مدیر سایت
ارسال دیدگاه