«کرونای نیلوفری»
تا از روی تختهسنگ بزرگ پایین پرید با شبح بزرگی که مثل هیولایی وحشتناک بود و کلهای گرد و قرمز رنگ مثل بدن جوجهتیغی داشت رودررو شد.
از ترس و وحشت فریاد بلندش در دشتهای اطراف پراکنده شد: آهای تو هیولای زشت بدهیبتی هستی یالا ازم دور شو. و شروع کرد به تقلا کردن و دست و پا زدن تا بتواند از روی زمین بلند شده و پا به فرار بگذارد.
اندام سیاه و کریه شبح مثل کوهی سیاه و بلند مقابلش ایستاد و به تلاشهای بیهوده او مینگریست. نیلوفر هراسانزده چهار دست و پا خودش را جلو کشید تا راه گریزی بیابد و بتواند از شر هیولا رها شود. چند صد متر دورتر سطح رویی مرداب را لجنهای سبز بدبو و جلبکها پوشانده بودند و از دل لجنزار گلبرگهای نیلوفر آبی زیبا و
پر جلوه در میان امواج دلانگیز نسیم رو به آسمان گرفته بودند و لجنزار را به دشتی بنفش که رگههای سفیدرنگ میانشان میدرخشید مبدل کرده بودند. هیولا پنجههای زمخت و بزرگش را چنان باز کرد که نیلوفر احساس کرد میخواهد او را ببلعد. صدای بلند و رعبانگیز هیولای کله قرمز سراسر دشت مردابی را درمینوردید: آهای دختر کوچولو چرا ازم میترسی؟ من که هیولا نیستم، دقت کنی فرشته نجات هستم!
-اما فرشتهها زیبا هستند و تو خیلی زشت و ترسناک هستی.
هیولا غرید: اگه زمین از شر شما آدمای غافل و بیتوجه راحت بشه به نفس کشیدن میافته آدما که در پی خیالهاشون، علفها رو جارو کرده، درختان باغهای سرسبز رو سوزونده و از بین برده و به جاش آسمانخراش ساختند اگه پارکها و جنگلها رو نابود نکنید اون موقع زمین نفس میکشه.
-من دختر کوچیکی هستم و طبیعت رو دوست دارم من که به محیط زیست آسیبی نرسوندم؟
-آدمای پر طمع زمینی بتدریج سرزمین نسلهای آینده رو نابود میکنن شما کوچولوها باید بدونین وقتی بزرگ شدین چگونه حافظ آسمون و زمین و دریاها باشید تا دنیا به سمت نابودی نره.
نیلوفر که او را ملایم دید اندکی نرمش نشان داد: من آسمون آبی رو دوست دارم خیلی به پدرم اصرار میکنم یه شب منو به سفر هوایی ببره تا از بالا بتونم ستارههای قشنگ آسمون رو از نزدیک تماشا کنم.
هیولا دلش به درد آمد قد بلندش را دو نیم کرد و روی سنگ مقابل نیلوفر نشست ترس و لرز همچنان اندام کوچک نیلوفر را در هم میپیچاند ولی هیولا را که مهربان دید آرام گرفت و شروع به مالش دادن مچ پایش کرد هیولا هنوز مینالید: آدما آسمون رو هم غبارآلود کردن. هر روز غباری از دود ماشین و کارخونهها، سطح آسمان را میپوشونه. کارخونههایی که همه رقم ماشینهای شیک جورواجور بیرون میدن البته که همه رو به وسوسه رانندگی میاندازه و هیچ کسی توجه به دود خفهکننده ماشینها که سطح آسمون رو میپوشونن ندارن. میرسه وقتی که شماها دیگه هیچوقت نمیتونین دریا و گندمزارهای زیبا رو تماشا کنین.
نیلوفر به گریه افتاد: چه غمانگیز، پس من چهطوری به آسمون برم؟ و از اون بالا به تماشای کشتیهای قشنگ رنگانگی که روی دریاها جولان میدن بشینم؟
-دختر کوچولو، دریاها هم احتیاج به آرامش دارن تا ماهیها با اعتماد و اطمینان به سطح دریا بیان و در هوای تازه نفس بکشن بدون ترس از این که در تله زبالههای مردمان زمینی گرفتار بیان و هراسی از پلاستیک پیچ شدن نداشته باشند.
نیلوفر به سنگی تکیه داد و روبروی هیولا نشست. حالا که هیولا را بیخطر میدید دیگر از او ترسی نداشت گفت: من وقتی همراه پدر و مادرم به کنار دریا میرم از دیدن انبوه زبالههایی که غالبا پلاستیکی هستند و سراسر ساحل شنی رو پوشوندن رنج میبرم. پدر و مادرم عذاب میکشن چون دیدن انواع زبالههای پلاستیکی و غلطان مانده روی دریا منظره خوشی نداره.
-آفرین کوچولو، حالا به حرفم رسیدی که زباله انسانها تمومی نداره؟ چهقدر در تور ماهیگیران ماهیهای پلاستیک پیچ شده گیر میافتن. دنیای زمینی شما آدما، سریعالسیر شده و به سرعت نور در حال حرکته. شرکتهایی از سراسر دنیا آماده تجارتهای بزرگ هستند و در هر نقطهای از دنیای زمینی آدمهای جاهطلب روی جان و خاک و اقیانوسها سرمایهگذاری میکنن و محیط زیست رو به خطر میاندازن. دنیای شما گرفتار فقر و ثروت و وفور نعمت و تورم و نگرانی شده شماها میتونین در آن واحد و تنها با یک کلیک صاحب همه چیز باشید آدما اونقدر درگیر روزمرگیهای زندگی شدن که یادشون میره مهر و محبت و انسانیت رو به همدیگه هدیه کنن به خونوادههاشون محبت کنن. اگه هم محبتی هست عمیق نیست احساسها از بین رفته و نمیتونن با قلبی آکنده از عشقی واقعی همدیگه رفت و آمد کنن اگه هم بکنن سرپایی و بیروحه، قربان صدقه رفتنهای الکی بیداد میکنه، همهچی عوامفریبی و خودپسندی شده. آخه تو بگو موجودات زنده میون این آشفتگی دریا و زمین و آسمون چهجوری نفس بکشن؟
-هیولا، من یه نوجوونم و در این دنیای خاکی حق زندگی کردن دارم.
-و این دقیقا چیزیه که دولتها بیخیالش شدن و بر روی غرایز شماها سرپوش گذاشتن. آدما عادتهای نیک گذشته رو فراموش کرده و عادتهای بد رو جایگزین کردند. نسلهای بعدی بال پروازشون شکسته میشه و دیگه نمیتونن تو آسمون دود گرفته پرواز کرده و زیباییها رو تماشا کنن. نمیتونن به تماشای پرندگان مهاجر روی دریاها بشینند. پای دویدن داشتن رو فراموش کرده و نمیتونن سرمستانه در دشت و خیابانها سر به دنبال هم بذارن و فاصله خونههاشونو تا خونه فامیل رو بدوئن و از دیدار همدیگه شادمان و شاداب باشند شماها غرق گوشی همراه هستید و در عالم رویایی پوچ بازیها و سرگرمیهای کذب غرق شدین و بیهوده نیروی جوونیتونو هدر میدین چشمای شما کودکان در یک قالب مربع خلاصه شده چون نقصها رو فیلتر کردن. نیلوفر آیا تا حالا شده در دنیای رنگارنگ گوشیات احساس تنهایی کنی؟
-آره هیولا، من همیشه تنهام. پدرم از سپیده صبح تا پایان روز سر کاره و مادرم در شرکت کار نیمهوقت داره وقتی خونه برمیگرده از شدت خستگی فقط میخوابه نه حوصله و نه وقت دیدار از پدربزرگ و مادربزرگ رو داره نه حوصله بازی و تفریح کردن با من رو، من دوست دارم با بچههای فامیل بازی کنم ولی ما بچهها فقط سالی یه بار همدیگه رو میبینیم اونم عید نوروز. دیگه نمیگم برنامه شری به پاشه و کسی بمیره پدر و مادرم مجبور به گفتن تسلیت بشن و یه سرپایی به مراسم بریم و بیائیم.
-نیلوفر تو چه انگیزهای برای زندگی کردن داری؟
-هیچی! همیشه از خودم میپرسم پدرم این همه کار میکنه، خونه و پول و ماشین داره ولی وقت استفاده کردنشو نداره. اگه هم فرصت تفریحی پیش بیاد از بس عجلهای هست که چون وقت مرخصیشون تنگه، جالب نیست. مادرم ذهنش درگیر کار بیرون و کار خونهاس. حتی وقت نداره به دیدن مادر پیرش بره و سر همین موضوع همیشه با داییجان و خالههایم بحث داره. اونا بیچاره مادربزرگمو مثل توپ فوتبال کردن و تو زمین بازیشون به همدیگه شوتش میدن و مامان با رندی سعی میکنه جاخالی بده و گل نخوره و مادربزرگ هیچوقت به طرف دروازه خونهاش شوت نشه چون میگه وقت نگهداریشو ندارم.
-خب نیلوفر، تا حالا از خودت پرسیدی این پولا به چه دردشون میخوره؟
-بله، اونا پولاشونو جمع میکنن، صبر میکنن زیاد بشه بعد میرن ماشین مورد نظرشونو میخرن تا قسطهاش تموم شه ماشین از مد میافته دوباره پول جمع میکنن تا مدل بالاشو بخرن بازم کار بیشتر و تفریح کمتر! اونا حتی واسه من یه خواهر و برادر نمیارن تا باهاش سرگرم بشم میگن تو این زمونه گرونی و تورم همین یه دونه تو کافی هستی!
هیولا از جایش بلند شد. نیلوفر دیگه ازش نمیترسید او را هم صحبت خوبی میدید حیف که چهره زشت و کریهی داشت وگرنه باهاش دوست میشد. هیولا نیلوفر را که مچ پایش در رفتگی پیدا کرده بود و قدرت سرپا ایستادن نداشت در آغوش گرفت و هر دو به سمت مرداب رفتند نیلوفر به هیجان آمد: بهبه، چهقدر از نزدیک گلهای نیلوفری زیبا هستن میتونم یکیشو بچینم؟
هیولا گفت: حیف که زیرش مردابه و تو نمیتونی به وسطشون بری فقط باید از دور تماشا کنی میدونی کوچولو، در جهان جدیدی که انسانها خودشون پدید آوردن بعد گذشت چند سال دیگه اینجور نیلوفرهای مرداب رو هم نمیتونی تماشا کنی.
-درسته هیولا دنیای کثیفی داریم.
-پدید آورنده این وضع خودتون هستین.
نیلوفر به فکر فرو رفت و جوابی برای حرفهای به حق هیولا نداشت.
اینبار نیلوفر به هیولا که مقابلش نشسته و صورت گرفته و درهم فرورفتهای داشت عمیقتر نگاه کرد بازم از صورت زشتش وحشت کرد اما سعی کرد صبور باشد و از او نترسد زیرا که هیولا برخلاف ظاهرش داشت با مهربانی با او برخورد میکرد و هیچ حالت تهاجمی نداشت نیلوفر که ذهنش همیشه پر از رویاهای شیرین بود دوست داشت خیالهایش را به واقعیت بنشاند گفت: من از تماشای این مرداب نیلوفری بیشتر لذت میبرم تا از زندگی ماشینی که پدر و مادرم از همان دوران کودکیام منو سوارش کرده و به مهد کودک تحویل میدادند من تنها میموندم تا وقتی که از سر کار برمیگشتن و از شدت خستگی حوصله منو نداشتن تو هم که میگی آسمون و دریا خفگی گرفتن و رو به نابودی هستن.
هیولا خندید: مگه دروغ میگم دختر کوچولو؟
-نه چون حالا وضعیت دنیا تو محور خطرناکی افتاده و واقعا در قفس خونه محبوس موندیم. پدر و مادرم فعلا سر کار نمیرن ولی چه فایده که دیگه نمیتونیم نه به سفر بریم نه به دیدن کسایی بریم که بهشون علاقه داشتیم تو خونه قرنطینه شدیم.
هیولا آه سوزناکی کشید: تو نباید از من بترسی چون من در اوج دیوانگیهای دنیای خاکی اومدم تا کمی حال آدما رو بگیرم و دمغشون کنم تا به خودشون بیان و قدر داشتههای معنویشونو بدونن. اومدم مهر و محبتهای مرده رو زنده کنم تا دست از جان طبیعت بکشن و اجازه بدن زمین نفس بکشه. آسمون رنگ آبیشو به دست بیاره. ماهیهای دریا به آسودگی شنا کنن، نفس دریاها در زیر زبالهها خفه نشه. تجارت جهانی از سرعت بیفته، جوانهای ازدواج کرده و نکرده که غافل از والدین هستن مهر اونا رو از یاد نبرن. میبینی الان با این که در قرنطینه هستین چقدر با پدربزرگ و مادربزرگ ها اینترنتی صحبت میکنین؟ چهقدر دلتنگ همدیگه میشین؟ به یادتون افتاد عشق و محبت چهقدر زیباست؟ چهطور فراموش کرده بودین با لذت برقصین و آواز بخونین؟ حالا اونجور که دوست دارین زندگی میکنین. آشپزی میکنین کارای مورد علاقهتونو انجام میدین. ای دختر کوچولو، طولی نمیکشه که من لعنتی اگه با کشف واکسن ویروسکش انسانها مجبور بشم بذارم و برم بتدریج این عادتهای بد آدما فراموششون میشه و عادتهای خوب جایگزین میشن. رویاهای تو هم به واقعیت میرسه در حقیقت من اومدم که همین کار رو بکنم ولی حیف که همه مردم دنیا وقتی اسمم رو میشنون عکسالعمل خشنی نشون میدن و هراسانزده میشن و ازم فرار میکنن ولی من که بلای الهی نیستم یک تلنگر هستم و باید برای فراری دادنم دست به دامان خدا بشین و دعا کنین تا خدای مهربون از کل دنیا محو و نابودم کنه خودم میگم که من واسه همیشه موندنی نیستم و بالاخره رفتنیام، یعنی یه چیزی میسازن و شکستم میدن، شاید نابودم کنن. دیوونهها دیگه نمیگن من واسه خاطر خودشون اومدم که عقل از کله پریدهشونو سر جاش بیارم تا قدر اصل رو از بدل بدونن. آره نیلوفر کوچولو، من فقط یه مدتی میتونم در دل مردم وحشت ایجاد کنم اما من مثل سکه دو رو هستم و یه روی دیگهام اینه که امکان داره بعد رفتنم زمانی دوباره برگردم و یقه ملتها رو بگیرم اونم با شکل و شمایلی دیگه، که در کل همینی باشم که الان هستم.
نیلوفر با حیرت نگاهش کرد و به خودش گفت: هیولا بر خلاف ظاهر زشت و کریهاش چه باطن قشنگی داره! چهقدر به فکر رفاه و سلامتی و آسایش آدماست!
نیلوفر روی زانوها نشست و خودش را به سمت مرداب کشاند در کنارش یک گلبرگ نیلوفری به سمت آفتاب باز شد و بازوی عورش را نوازش داد انگار آغوشش را گشوده بود تا او را بغل کند. هیولا گفت: این جعبه رو میبینی برای تو که دختر خوبی هستی هدیه آوردم.
نیلوفر که ترس از هیولا دوباره بر جانش نشسته بود توجهی به هدیه او نکرد و با اکراه پرسید: هیولا، مگه تو کی هستی که میگی مردم دنیا با شنیدن اسمت ازت میترسن؟
-اگه بگم تو هم دوستیات رو باهام بهم میزنی و ازم فرار میکنی؟
نیلوفر با شجاعت در جوابش گفت: درسته که ظاهرت دوست داشتنی نیست ولی میشه تحملت کرد چون که حرفای قشنگی از محیط زیست داری، موندم که تو کی هستی؟
-من ویروس کرونا هستم.
نیلوفر از وحشت ابتلا شدن به کرونا که والدینش ماههای متمادی از این ویروس آدمکش حرفهای رعبانگیزی گفته بودند و مجبور شده بودند در خانه پنهان بمانند مثل گلوله توپ خودش را جمع کرد این ویروس لعنتی جان خیلیها را گرفته و روانه قبرستان و بیمارستان کرده بود نیلوفر وحشتزده خودش را میان آغوش باز گل نیلوفر انداخت. گل نیلوفر که ریشهاش در سفتی زمین قرار نداشت و روی آب شناور بود نتوانست وزن سنگین او را تحمل کند و هر دو به قعر مرداب فرو رفتند. نیلوفر از آن بالا نعره هیولا را میشنید: نیلوفر تو هم مثل آدمای زمینی دروغگو بودی تو گفتی ازم نمیترسی ولی ترسیدی. من برات یه عالمه ماسک هدیه آورده بودم تا مبتلا به ویروسم نشی. آخه چرا تو هم مثل خیلی از مردم دنیا ازم هیولا میسازی؟ به خدا همین چند وقت پیش یه کارمند شرکت مریض شد مدیرعامل شرکت از آمدنش خودداری کرد و بهش گفت برو تست کرونا بده اگه منفی بود بیا. اون بیچاره رفت کلی عکس از ریه گرفت و سی تی اسکن و آزمایش داد. دکتر جواب همه آزمایشها و عکسها رو بهش داد و گفت تو کرونا نگرفتی ولی یه غده توی ریه ات دیده میشه که باید جراحی کنیم اگه بمونه به غده سرطانی تبدیل میشه. جالب اینه که دکتر بهش گفت تو خیلی آدم خوششانسی هستی چون این غده تا سرطانی نمیشد علائم رو بهت نشون نمیداد چه خوب که تست کرونا دادی و متوجه اون غده شدی حالا تو هم بگو که من سر تا پا شر هستم و آدم میکشم. کاش آدمای زمینی به نعمت بعد از من فکر کنن و حالا به خاطر ترس از من و جونشون خودشونو مجهز به ماسک و دستکش نمیکردند. اونا باید خودشون بفهمن چگونه دویدن رو فراموش نکنن!
نیلوفر زیر مرداب و پیچیده شده میان گلبرگهای نیلوفر صدای رسای هیولا رو میشنید و با توصیفاتی که کرونا از خودش میکرد از او میترسید و دیگر نمیخواست او را ببیند در حال تقلا کردن و دست و پا زدن بود تا دوباره و در کنار والدینش باشد و به زندگی بازگردد او تا دهانش را برای فریاد کشیدن باز میکرد جلبکهای سبز و لغزنده دور دهانش را به حصار میکشیدند و او همچنان به تلاشش ادامه میداد. وقتی دستانی پر مهر شانههایش را به آرامی تکان میداد نیلوفر از خواب پرید و در میان روشنایی شیرین زندگی، صورت مادرش را دید و لبخند نشاطانگیزی بر چهره مهربان مادرش نشاند. حالا احساس میکرد دختر بزرگی شده است که خیلی چیزها سرش میشود با شادی گفت: آه مامان خوبم، زندگی چقدر زیباست، حتی با وجود هیولای زشتی به نام کرونا! مامان جان باور میکنی اونجور که تصور میکنیم ویروس کرونا هیولای زشتی نیست؟ اون بالاخره از بین خواهد رفت ولی پیدایشش پیامهای مهم و عبرت آموزی واسه جهانیان داره. اون واسه آدمای مغرور دنیا یه هشداره تا بفهمن که انسان چهقدر ضعیفه. دنیا باید به پیامهاش توجه کنه تا آدمای به خواب خرگوشی رفته بیدار و هوشیار بشن .
اخمهای مادرش از حیرت و تعجب درهم فرو رفت و به طنز گفت: عجب دخترم، تو خواب کرونای نیلوفری دیدی؟!
آرامش بعد از من
دنیای اطرافم… زمین و زمان حتی آسمان هم میلرزید بیشتر از آنها دلم میلرزید و پرنده قلبم برای فرار از قفس سینه به دنبال راهی میگشت. درون قفسه سینهام دردی ویرانگر داشت به آتشم میکشید همه وسایلها در مقابلم میلرزیدند و لرزان لرزان روی زمین افتاده و له میشدند و میشکستند.
شاید فقط چند ثانیهای طول کشید اما برای من مثل قرنی گذشت و من در چه قرن خوفناکی گرفتار بودم. در میان وحشت و دلهره و فریادهای هولناک انسانهای ضعیف و ناچار، ساختمانها درون دهان زمینی که چنان اژدها بود فرو میریختند زمین از لرزیدن ایستاد و آدمای همیشه ناآرام درون مجتمع مسکونیمان به درون زمین فرو رفته و به آرامش ابدی رسیدند.
زمین از تکاپوی لرزیدن افتاد و آرام ایستاد گویا هیچ اتفاقی نیافتاده بود زمین اینک آرام گرفته بود اما چهقدر دیر… وقتی که سقف بر سرم آوار شد و میله آهنی بر سرم اصابت کرد و دنیای اطرافم سیاه شد و من هم مثل تمامی مردم شهر میان تل خاک مدفون شدم.
آن زیر به هوش آمدم، دنیای سیاهی بود و نفس کشیدن مشکل بود از روزنه کوچکی هوا بهم میرسید این زیر یعنی در قعر زمین رویاهای قشنگی نداشتم و زندگی همین چند روز پیشام رو از نظرم گذروندم.
همین یک ربع پیش که زلزله شد زنهای درون ساختمان بچه بغل فریادزنان و هراسناک از پلهها سرازیر میشدند تا خودشان را به خیابان برسانند اما مگر خیابان امن بود؟ من که داشتم از پنجره میدیدم زمین دهانش را مثل حفرهای سیاه باز کرده تا همه را ببلعد؟
همان زن و مردهایی رو ببلعد که صبح بر سر پول شارژ ماهانه… بر سر دعوای بچهها… بر سر بازی و شلوغی بچهها… بر سر چشم و همچشمیهایشان بر سر و روی یکدیگر کوبیده و فحش و ناسزا بود که نثار هم کرده بودند آنها از شدت خشم و عصبانیت کنایه و تهمت بود که بیخبر از خدایی که بالای سرشان دارند بار هم میکردند تا جایی که غائله جنگ به جای تمام شدن هر لحظه اوج میگرفت و دعوا را دامن میزد.
پادرمیانی عدهای از همسایگان خارج از ساختمان هم کارساز نیفتاد و همسایگان واحدمان از خروش و حق به جانبیشان کوتاه نمیاومدند تا سر رسیدن پلیس!
اونجا بود که در نزد پلیسها نوع رفتار، نوع لحن، نوع حرف زدنشان تغیر یافت مبادا که در گزارش پلیس که فعلا شاهد عینی ماجراست، آنها به فرد مقصری یاد شوند.
فریادها و خروشهای ساعتی قبل در غالب لحن آرام و گلایمند، بد و بیراهها به نصیحت و تذکر، فحش و ناسزاها به آقای محترم، خانم محترم گفتن فرو رفت. همه آنها به پلیس گزارش دروغ میدادند و علیه دیگری شعار میدادند در حالی که مقصر اصلی خودشان بودند. همه آنها هنرپیشه شده بودند و جلوی پلیس ایفای نقش میکردند. پلیس سر شکستهها، دماغ شکستهها، لب پاره شدهها و خونی و مالی شدهها رو درون ماشین چپاند و سپس رو به انبوه اهالی محله کرد و با لحن قاطع و محکمی پرسید: دیگه شاکی نبود؟
جیغ و ویغ زنها بدتر از جیغ بچههایی بود که از برنامه هر روزه جنگ و دعوا دریده و بیچشم و رو شده بودند.
پنجره را باز کردم به سختی از روی ویلچرم بلند شدم و فریاد زدم: سرکار، قسمتون میدم به مولا با اینا کاری بکنین کارستان، پدرشون رو دربیارید تا آدم بشن، سر جاشون بشینن و مث من تحمل کنن. جان به لب شدم هر روز دعوا هر روز بزن و بکوب هر روز فحشهای آبدار کتککاری هر روز علیه هم توطئهچینی هر روز حرفای دروغین که علیه هم میبندن این ساختمون هشت طبقه شده میدون جنگ، صد رحمت به جبهههای جنگ ایران و عراق، تو رو خدا خفهشان کنین اینا استخونای مرده خودشونم توی گور میلرزونن و آسایش اونارم گرفتن بمونن زندهها… بخدا رئیسجمهورم بیاد نمیتونه به آدمای این ساختمون ریاست کنه دو روزه دمشو روی کولش میذاره و الفرار.. این مجتمع نفرین شدهاس میدونین چرا؟ چون هر رقم آدمی توش هست از موادفروش تا قاچاقفروش و تا پدرفروش توش هست.
پلیس سرش را بالا گرفت: خودت چه کارهای؟
یکی از سر شکستهها که از شرشر خون سر و صورتش قرمز شده بود فریاد زد: این همون پدرفروشه، ننه فروشه، همونیه که چلاقه اما با دهنش تجارت میکنه.
پلیس از سر ناچاری دفترش رو بست و زیر لبی گفت زلزله به جونتون بیافته آخه ما چه جوری حلاش کنیم؟
یکی از پلیسها بالا اومد و وارد اتاقم شد: پیرمرد خلافکارای این مجتمع رو معرفی کن میخوام لیست بگیرم.
گفتم: واسه همین لقب دین و ایمون فروش رو گرفتم. دیگه لب از لب باز نمیکنم و چیزی رو لو نمیدم جناب پلیس.
-تو در مقابل قانون قرار گرفتی و باید به مرد قانون جواب بدی.
-بیست ساله فلج شدم و کارم فقط جواب دادن به هر آدم قانون و غیر قانونی بوده دیگه خسته شدم.
پلیس سرش را تکان داد و در دل گفت بذار این آش و لش شدههارو ببرم تحویل کلانتری بدم فردا واسه باز کردن دهنت میام سراغت.
نیمه شب زلزله زودتر از همه به سراغشان آمد.
مهربانم
هر شب با لبخندش
صدها ستاره میکارد
بر آسمان شهر
و دنیای کوچک من
غرق نور میشود
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.