شعر | حسرت

شعر، چکامه و سخن موزون، در میان ادیبان، و مردم جایگاه ویژه ای دارد. زیرا شعر، صنعتی چندهزارساله در زبان است که به جهان بینی شاعر، تلطیف سخن در گفتن حقیقت و در قالبی شیرین و دلکش مجهز است، و به جهت ژرف اندیشی، و جهان بینی شاعر به حقایقی می پردازد، که در هر زمان به گونه ای از حقیقت جهان پرده می گشاید، و مردم همیشه برداشتی تازه از واقعیات نهانی شگرف شعر دارند و از تطابق آن با زمان حال به وجد می آیند.

حسرت                                       29/11/1399

آتش بگرفت در نهادم

تا لب به لبِ تو می‌نهادم

سرخّیِ لبت چه داشت با خود؟

کز سَر بنهاد، آدم ، آدم!

عنّابِ لبت زد از سیاهی

طعنه به مزاجِ آلبالو،

خوشنود شدم به ترش و شیرین

لب، گرمِ مکیدنش دمادم!

تا سر به سرِ لبت گذارم

رؤیا به بساطِ عیش آرَم،

تا کی کنی از سر اینک این عشق

تا آهِ که سوزد این نهادَم؟

شیرینیِ آن لبت چه دادَه‌ست؟

تا هست مگر، که هست یادم!

مدیر سایت
ارسال دیدگاه