شعر | آرش

شعر، چکامه و سخن موزون، در میان ادیبان، و مردم جایگاه ویژه ای دارد. زیرا شعر، صنعتی چندهزارساله در زبان است که به جهان بینی شاعر، تلطیف سخن در گفتن حقیقت و در قالبی شیرین و دلکش مجهز است، و به جهت ژرف اندیشی، و جهان بینی شاعر به حقایقی می پردازد، که در هر زمان به گونه ای از حقیقت جهان پرده می گشاید، و مردم همیشه برداشتی تازه از واقعیات نهانی شگرف شعر دارند و از تطابق آن با زمان حال به وجد می آیند.

شبِ    27 دیماه 1395،       16 ژانویة 1917

در این نمِ مانده زِ روزِ بارانی،

هوایِ سردِ کوچه‌هایِ زندانی.

اگرچه دکان و شهر نورانی،

کسی گذر نمی‌کند از شب! تو می‌دانی.

نفس بکش که نیمه‌شب از راه می‌رسد،

ببین، قلبِ آسمان تا پگاه می‌لرزد!

– مسیح در آغازِ شب‌زنده‌داریِ سالِ نو

چهره‌اش گل‌گون،

شده چو شهر استانبول، کودتایِ باده و خون!

بی تو نمی‌گذرد کسی از این سیه دامان،

میانِ این شبِ ستیهنده بمان با یاران!

نفس بکش که ماهِ بی‌رمق،

سرآسیمه از هولِ سحر آه می‌کشد!

و مردم بی دفاع در غرورِ خویش می‌دمد.

در این شبِ مانده در حسرتِ سحر

بمان که گذشته‌ای زِ روزگارِ خطر!

تویی که دهان دوخته‌ای در زندان:

نه یک نفر، بدان: نه تنهایی!

به تو دوخته چشمِ یک جهان.

تو ای کمان‌گیر آرش،

که داده پشت به پشت دادارش،

بمان، تو ای همه کس!

– تو و عصیان و امیدواریِ دوستان

بمان، زنده به یک رؤیا،

که به بیداری بمانی ازِ شب در امان.

به چشمِ دوخته بر سقف، برایِ دیدنِ یاران،

بمان، اگرچه با تو دگر نمانده توان.

نگاه کن به رفتنِ ماه،

دلاوری، که تویی

مباد جسارتِ خاموشی،

نه اشک و نه آه! تا به پگاه،

بمان،

نفس بکش ای قلب تپنده بی‌امان:

برای خاطرِ جوششِ زن و مرد و پیر و جوان،

برای خیزش پسینِ شهر بمان!

مدیر سایت
ارسال دیدگاه