نزدیک یک باغ بزرگ، یک درخت بلوط بود، که پهنای تنهش به یک متر میرسید. این باغ مالِ روزبه بود. اما او تازه این باغ رو خریده بود و هنوز با درختای باغ آشنا نبود و زیاد به این بلوط ِکُهَن اهمیت نمیداد. روزبه یه روز تصمیم گرفت که دور باغ یه دیوار بکشه، اون موقع بود که پای بلوط، یک سوراخ کوچولو دید. یه حفره، کمی پایین تر از ریشههای بیرون زدة درخت. لابه لایِ ریشه و تنة درخت. همسایهشون که باغدار بود، گفت: این جای سنجاب کوچولوهاس! روزبه تا اون موقع فکر میکرد که سنجابها توی تنه و رویِ شاخههای درختا زندگی میکنن. روزهای بعد که میاومد به باغ سنجاب هارو میدید که از دیوارهای باغها بالا و پایین میرن، و جست وخیزشان انقدر تند و زیرکانه است که تو نمیتونی مسیر حرکتشون رو حدس بزنی! میپریدن و ناگهان گم میشدن. شاید گاهی هم به طرف بلوط پیر میرفتن! روزبه داد دیوارو کشیدن. ریشه های بیرون زدة بلوط زیر خاک موند. سوراخِ اون لونه هم گرفته شد. روزهای دیگه روزبه سنجاب هارو میدید، ولی دیگه اثری از اون ها کنار بلوط بزرگ نبود. تا این که یک اتاقک کنار بلوط درست کرد. یه اتاق کوچک با سقفِ آهنی که زیرش با پشم شیشه و تورمُرغی عایق شده بود. و بعد سروکلة سنجاب ها پیدا شد. درست زیر سقف. وقتی روزبه تو باغ نبود، سنجابها یواشکی میاومدن روی سقف، و بین توری، کم کم توری رو هم سوراخ کرده بودن و میومدن به داخل اتاق. و شروع کرده بودن به شلوغی و همهچیز رو دندون میزدن. پشم شیشهها دایم میریخت روی زمین و بچه های روزبه از این ریخت و پاش به تنگ اومده بودن، اما سنجابها رو هم دوست داشتن. اونقدر که حتی موقعی که میخواستن روی دیوار خرده شیشه بزارن که دزد نتونه بیاد تو باغ، بچه ها مخالفت کردن که ممکنه پای سنجابها زخمی بشه!
مدت ها از این ماجرا میگذشت. بلوط پیر هم که از تنگیِ کنار دیوار به تنگ اومده بود، کمی برگهایش ریخت، و شاخه هایش رو به خشک شدن گذاشت. اما حالا که سنجابها اومده بودن، داشت کم کم پُر زور و قوی میشد. میشد از نگاه شاخههای سر به آسمونش فهمید.
توی باغ نزدیک بلوط یک چاه آب هم کنده بودن، و روزی که کارگرها کارشون تموم شد، اومدن توی اتاق تا یک چای بخورن، و ناگهان یک سنجاب جست وخیز کنان پشتِ کمد قایم شد. چاهکن ها سنجابهارو دیدن، اون موقع بود که روزبه فهمید که وقتی سوراخ بالای سقف رو میگرفتن، این سه سنجاب اینجا زندانی شده بودن. درو باز کرد که بَرن بیرون، یکهو مغنی پرید و درو بست. گفت ما اینها را میگیریم میبریم نگه میداریم. روزبه ناراحت شد و گفت: جای اونها اینجا کنارِ آزادیه! توی باغ پرسه زدنه، توی تابستون و زمستون بلوط جمع کردنه! نه توی قفس. قبل از این که حرفاش تموم بشه، مغنی یک کیسه آورد، و دنبال سنجابها کرد. سنجاب کوچولوها از در و دیوار بالا میرفتن، بیچارهها ترسیده بودن، پشت کمد قایم میشدن، تا کمد رو جا به جا میکردن در میرفتن، میرفتن زیر کمد. نمیدونستن چه کار کنند، فرار میکردن هرجا که آدم بود از اونجا میگریختن. بلبشویی شده بود، سرانجام مغنی یکیشونو گرفت. روزبه گفت: با بقیه کاری نداشته باشین. گفت: نه هرسه تاشونو میخوام. روزبه در بد وضعیتی قرارگرفته بود. باید مخالفت میکرد، آخه بالاخره باغ مالِ اون بود. ولی کارگرها از رو نمیرفتند. چند بشقاب و قوری از کمد افتاد. روزبه پاشد درِ کمد رو نگه داشت، تا بقیة وسایل نیفته. در این حین یکی از سنجابها دست چاهکن رو گاز گرفت. بدتر شد، مغنی مصمم شد که بگیرتشون، و بالاخره هرسه تاشونو گرفت.
وقتی اون ها رفتن، همسایه آمد، و به روزبه گفت: چرا گذاشتی سنجابهارو بگیرن، گناه داره، و خیلی هم گرون قیمتن. روزبه فهمید که چرا میخواستن همه رو بگیرن! پولِ زیادی میشد از فروششون به دست بیارن،. بعدها هم شنید که سنجابها خیلی ارزش دارن و در بازار به قیمت زیادی خرید و فروش میشن. دلش سوخت. اگه سنجابها کمقیمت بودن این بلا سرشون نمیاومد! بچهها هم ناراحت شدن. ولی دیگه سنجابها رو ندیدن، سنجابها از آن اطراف رفتند، و درخت پیر سرسنگین شد، بلوط هاش ریز و نارس میافتادن، و از تنهایی برگهاش زرد شده بود. غصه رو توی چشمهای برگهاش میشد دید. شاخ و برگهاش پایِ دیوار میریخت و درختانِ باغ براش گریه میکردن. سحر که میشد، روی برگها شبنمی از اشگ چشم باغ پیدا میشد. سنجابها به آزادی نیاز داشتن، به درختان، به بلوط پیر، به سبزی چمن و علف ها، و این طوری بود که به باغ روزبه عادت کرده بودن. اما حیف، این اتفاق باعث شد که پراکنده شدن. روزبه هنوز سنجابها را در باغ های همسایهها و کوچه باغ ها میدید، دلش برا سنجابها تنگ شده بود، همسایههای مهربون هم باهاش همدردی میکردن. همسایة بالایی میگفت: هر حیوانی به طبیعت نیاز دارد، طبیعت آزادیه، هرجا آزادی باشه همه اونجا جمع میشن، و اگه آزادی رو کسی ازشون بگیره، از او دور میشن، و او هم تنها میمونه، بی طبیعت، بی یاران همدل، او که خودش به آزادی احتیاج داره، از آزادی دور میمونه، ما انسان ها هم… روزبه نگذاشت حرفش تمام شود، پرید وسط حرفشو گفت: آره ما هم برای زندگی به آزادی نیاز داریم. و اگه کسی این آزادی رو از ما بگیره، از غم و اندوه افسرده میشیم، از او دوری میکنیم و در رویای خود با آزادی اجین میشیم، یا از اونجا میریم. همه اطرافیانِ او هم از دورش پراکنده میشن! طبیعت به راه آزادی میره و اون آدم اگه پشیمون هم بشه، دیگه دیره!
گروه ادبی شیدا
داستان بلوط پیر
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.