مجنون و کهن بیابان 11/9/1384- 1033 هر قدم می نهادم، خاک به دیده ام می ریخت. پلکِ من سنگین از غبار، چشم در چشم بیابان میدوخت. غروب از راه رسیده، دستش دراز بود تا شمعِ روز را خاموش کند: گر ...
شکار 26/12/1399 تو اگر قرار باشد که گذرکنی به کویی، نکند که مست آیی، شکند به دل سبویی! نکند زِ چشم مستت گذرد زِهی به مژگان که مرا اسیر گیرد به شکارِ تارِ مویی! تو اگر قرار باشد سرِ ...
جان پناه 19/12/1399 به کهکشان نگاه کن، ستاره را گواه کن، نبینی ار ستارهای، به شب بگو پگاه کن! سحر نمانَدم نَکال، به غیرِ خارِ در گلو، ز روزگارِ بد کُنِشت گلایهای ز بد سِگال، به عاشقی نگاه کن، ...
«کرونای نیلوفری» تا از روی تختهسنگ بزرگ پایین پرید با شبح بزرگی که مثل هیولایی وحشتناک بود و کلهای گرد و قرمز رنگ مثل بدن جوجهتیغی داشت رودررو شد. از ترس و وحشت فریاد بلندش در دشتهای اطراف ...